Mixed Of EveryThings

تهش هیچی نیس عجله نکنین

Mixed Of EveryThings

تهش هیچی نیس عجله نکنین

کپی-گوگل پلاس

۱. "اومد توی دفترم و گفت که راستش سرطان گرفتم آقای دکتر و شیمی درمانی از هفته دیگه شروع می شه. یه کم حرف زدیم که چی شد و چه جوری فهمیدی و اینها. بعدش پرسیدم حالا می خوای مرخصی بگیری؟ گفت نه. می ترسم مرخصی بگیرم این تز هیچ وقت تموم نشه. اگه خوب نشم تنها چیزی که از من می مونه همین تز-ه. می خوام حتما تموش کنم. وقتی اومد دفاع کنه وسط شیمی درمانی بود. رو پاش نمی تونست وایسه ولی یه تز عالی دفاع کرد و یه نمره عالی گرفت. بعدها هم خوب شد و رفت توی صنعت و شروع کرد به کار. ولی توی اون یه سال انقدر به من چیز یاد داد که هنوز هم یه مقاله بنویسم یه خورده هم به کارش مربوط باشه اسمش رو میارم."


۲. یک زگیلی است توی این افسانه "مثبت بودن" و "احساسات مثبت" که با هیچ دوا و درمانی چاره نمی شود. یعنی طرف کتاب می نویسد که مثلا "غول درونتان را بیدار کنید"، بعد تمام اول و آخر استدلالش اینست که صبحها که بیدار می شوید لبخند بزنید و فقط به افکار مثبت راه بدهید و افکار منفی را بیرون کنید. نمی گوید که مدام فکر کردن به مبارزه با این افکار منفی، مدام گفتن اینکه چرا من افکار منفی دارم، خودش یک جور فکر منفی است. آدمیزاد می افتد توی یک دور باطلی که انتها ندارد، می شود کریمر علیه کریمر. مثل آقای اد نورتون فیلم فایت کلاب خودش را کتک می زند و فکر می کند که از دنیا خورده. بعد آدمیزاد توی مغز دیگران که نیست، فکر می کند که تنها کسی که فکر منفی دارد منم. ترس مال من است، تنفر از زندگی مال من است، خجالتی منم، آن که همیشه حرفهای اشتباهی می زند منم، ضعف را من دارم، این منم، آن منم. نتیجه اش هم این می شود که یک کار درست و درمانی که می خواهد شروع کند خودش را از آن بقیه کمتر می بیند. فکر می کند که آنها هر روز صبح که بیدار می شوند با یک لبخند اساسی از توی تخت می آیند بیرون، می روند جلوی آینه از پهنای لبخند خودشان لذت می برند، بعد هم می روند با یک انگیزه عجیبی می رسند به کار. چنان انگیزه ای که جهان تاب برمی دارد در برابر طرف و اذ قال له کن فیکون می شود و من هنوز با این افکار منفی دست به گریبانم.


۳. نمی داند که اگر برود توی کله هر کدام این "موفق"ها، بالاخره یک فریاد زاری از جایی بلند است. منتها آنها می دانند که فکر همان‌قدر عمل را کنترل می کند که عمل فکر را. نمی گذارند که فلجشان کند. یک روتین-ی تعریف می کنند و چه شاد باشند و چه غمگین و چه باران ببارد و چه آفتاب بتابد و چه هر روز شیمی درمانی باشد و پوره سیب زمینی، آنچه باید انجام بشود انجام می دهند. هر روز هم آن افکار منفی یک سیخونکی بهشان می زند، ولی ده دقیقه ای که می گذرد، درست آن لحظه ای که یک اخم کوچکی می زند به ابروی آدمیزاد و غرق می شود توی کار، افکار منفی هم می روند پی کارشان.


۴. یک عده هستند که مدام دارند با افکار منفی کشتی می گیرند. مانده اند منتظر تا آن فکر مثبت، آن "انگیزه" برسد تا کار را شروع کنند. بعد یک عده دیگر هستند که یک هدفی تعریف می کنند و با وجود ترس و خجالت و هزار فکر منفی می روند جلو. با سرطان هم کوتاه نمی آیند. تا جایی که جسم اجازه می دهد دنبال آن هدفند، آخرش هم با هر قدمی که برمی دارند به سمت هدف یک بلایی سر آن افکار منفی می آورند. "انگیزه" شان هر روز صبح ساعت هشت بعد از ده دقیقه یک ربع کار و گرم کردن مغز خودش شروع می شود.


۵. اگر واقعا هر روز صبح با لبخند از خواب بیدار می شوید و فکر می کنید سرور جهانید و شوق زندگی لبریز می شود از جام وجود مبارکتان حرفی نیست. خیلی هم عالی. اگر هم واقعا انقدر افکار منفی دارید که لازم است که روانکاو برود آن درون را حسابی بکاود، بازهم حرفی نیست. نه روانشناس و روانکاو هستم و نه رفتنشان را عیب می دانم. منتها فکر می کنم که اکثر آدمها می افتند یک جایی بین این دو تا نقطه این طیف. راه را که شروع کنند به یک جایی خواهد رسید، منتها اگر که شروع کنند.

نظرات 6 + ارسال نظر
Sara پنج‌شنبه 29 مهر 1395 ساعت 18:26 http://www.commaa.blogsky.com

اختیار دارین،شوخی کردم:)

والا منم شوخی کردم:))

Sara پنج‌شنبه 29 مهر 1395 ساعت 17:35 http://www.commaa.blogsky.com

چرا با احساساتم بازی میکنی؟؟؟ ندیدم اونو:)))

Sara پنج‌شنبه 29 مهر 1395 ساعت 17:26 http://www.commaa.blogsky.com

چرا با احساساتم بازی میکنی؟؟؟ ندیدم اونو:)))

من بابت این بازی از شما عذر میخوام:)))

سارس سه‌شنبه 27 مهر 1395 ساعت 13:28

از اون نوشته هایی که میخونی تا یه ساعت انگیزه میگیری بعدش دیگه بیخیالش میشی

ظاهرا من تنها نیستم در برخورد با این پستا:))

تارا دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت 22:54 http://www.makaan3.blogfa.com

همیشه سلیقت تو انتخاب و گلچین عالیه !
این قسمت یکش منو تحت تاثیر قرار داد…
واقعا مثبت فکر کردن و نیمه پر لیوان رو دیدن سخته !!
اما نمیدونم لعنتی چه ترفندیه که معجزه میکنه تو زندگی !

نظر لطفتِ:)
خیلی سختِ این مثبت نگری ولی به شدت موثرِ

Sara یکشنبه 25 مهر 1395 ساعت 21:32 http://www.commaa.blogsky.com

من لایک کردما:) عه من نمیدونستم شما دکتر هستی، یادش بخیر چندسال قبل یه دوست وبلاگیم باباش فوق تخصص مغز و اعصاب داشت بعد من برای یه جوش ساده که بخاطر شیرینی خوردن رو صورتم میفتاد هم بهش گیر میدادم که باید از بابات بپرسی چرا همچی شدم چیکار باید بکنم و این حرفا:)) دم اون دانشجو گرم.الان خوبن؟ من همیشه سعی کردم صبحا با انرژی و لبخند بیدار بشم بشدت باور دارم که شروع خوب باعث میشه مابقی روز هم باانرژی باشیم و حتی اگه اتفاق بدی هم افتاد کمتر اذیت بشیم اما بیشتر وقتا کابوسام این اجازه رو بم نمیده:(

سارا اون بالا نوشتم اینو کپی کردم :/
من دکتر نیستم ولی دوس داشتم باشم
کلا نگرش مثبت همیشه کار سختیه
اصن واسه من ک سخت ترین کارِ

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.