مسیر زندگی هر انسانی گاهی از تنگناها میگذرد.باید یاد بگیری در تنگناها تاب و تحملت را به کار گیری،بگذری تا به شاه راه برسی.
من سر درگمی و بی هدفی را مساوی با همین تنگناها میدانم.مسیر زندگی من خیلی وقت است درگیر این تنگناهای سخت است.شاید تشبیهی که بتوانم بکنم این است که مردی در باتلاق گیر کرده است و حتی دست و پا زدن را بیهوده میداند،گیج است و مبهوت،در حال فرو رفتن به ارزوهایی فکر میکند که انطرف تر انتظارش را میکشد.
میخواهد برگردد قبل از باتلاق مسیرش را کج کند باتلاق را دور بزند،رد شود و راه ارزوهایش را در پیش گیرد اما دیر است،میخواهد تلاش کند خود را از باتلاق نجات دهد،اما گیر است.به ذهنش خطور میکند دیگر کار از کار گذشته است بیا یک بار نه به پشت سر نگاه کن و نه روبرو،غرق شو شاید تمام شوند تنگناها.
هنوز یاد نگرفته ام از تنگناها عبور کنم.
میدونی بنظرم غیر ممکن ِ که آدم بتونه یه فرمول خوب برای ردشدن از هر تنگنایی رو بسازه ! فقط میتونه یه قانونایی برای خودش بذاره ، میتونه یه قولایی به خودش بده که تو اینجور موقعیتا کمک باشه براش . امیدوارم این همه تنگناهات زود گذر باشن و آسون :)))
بلخره که رد میشم میدونم :))
انگاری سخته یادگیریش
واقعا سخته.نمیدونم کسی هس که یاد گرفته باشه
من سردگمی را مساوی با تنگنا ها میدانم رو خیلی دوس داشتم. وقتی ما رو توی وضعیت سخت قرار میدن بیشتر تلاش میکنیم در بیایم تا وقتی که خودمونیم و خودمون. امیدوارم تنگنا هاتو پشت سر بذاری:)))
خودمم امیدوارم هنوز:))